نویسنده تاریخ تحلیلی شعر معاصر ایران است،دهه 70 همه او را با این اثر گرانسنگ می شناختند. اما شمس محقق دهه 80 را با شعرهایش تسخیر کرد و با 53 ترانه عاشقانه آمد و با رسم کردن دست های تو دهه 80 را به پایان برد، بی شک شمس لنگرودی از مهمترین و تاثیرگذارترین شاعران سال های اخیر بوده است، کسی که بسیاری مشی شعری او را پی گرفتند و خیلی از روی او مشق شعر کردند. البته شمس لنگرودی که دانش و رابطه خوبش با مطبوعات از او مرجعی مطمئن ساخته، در این سال ها بسیار هم گفته و نوشته و سعی در تبیین دیدگاه های خود و شاعران معاصر ایران داشته است. او کسی است که هر هفته و هر ماه نامش، اظهارنظرهایش و شعرهایش در مطبوعات ایران انعکاس داشته و البته این حضور پررنگ برخی را خوش آمده و برخی دیگر را نه! برخی بسیار او را ستوده اند و عده ای زبان و قلم به نقد شمس شاعر باز کرده اند. همه این متن ها و حاشیه ها در حول و حوش شمس لنگرودی او را به عنوان یکی از پرطرفدارترین و پرسرو صداترین چهره های شعر دهه 80 مطرح ساخته است و به سبب این حضور تاثیرگذار ماهنامه نسیم ابعاد مختلف شعر شمس لنگرودی را به عنوان یکی از ترین های دهه 80 در گفتگو با خود شاعر بررسی کرده است.
وقتی از جایگاه امروزتان به گذشته نگاه می کنید، شمس لنگرودی دهه ی 70 را چگونه می بینید؟
خوشبختانه خیلی زود متوجه شدم که شعر هم مانند بسیاری چیزها، پایانی ندارد یعنی در آن کمال وجود ندارد بل که تکامل وجود دارد. دو نکته را از شاملو به خاطر دارم که همیشه برایم سرمشق بوده است. روزی پیش شاملو بودم و با او صحبت می کردم در واقع بیشتر از شعرش تعریف می کردم. شاملو که آن روز بیشتر خودش بود (و هم چنین لطف خاصی نسبت به من داشت) گفت: «این گونه نیست که تو می گویی، هزار سال از رودکی می گذرد اما هنوز خوانده می شود. اگر من بعد از 50 سال حرمت کلیم کاشانی را داشته باشم کلاهم را به هوا می اندازم!». این حرف برای من بسیار آموزنده بود. اما نکته ی دیگری که در رومه ها اعلام کرده بود این بود که: «به تازگی می فهمم شعر چیست؟». شاید به نظر برسد این حرف یک اغراق شاملویی باشد اما اواسط دهه ی هفتاد به این حرف شاملو ایمان آوردم. هر چه گذشت بیشتر به این نتیجه می رسیدم که شعر هم کمال ندارد و به سمت تکامل حرکت دارد، بنابراین از دوره ی «در مهتاب دنیا» به بعد، تلاش می کردم به سمت جایی که دوست دارم بروم.
به گذشته که نگاه می کنم می بینم همیشه در حال جستجو بوده ام. امکان دارد بپرسید که چه زمانی راضی تر بوده ام؟ وقتی شعر هایم را برای کتاب شدن آماده می کنم راضی ام، اما وقتی که شعرهایم چاپ می شوند می بینم اتفاقی که فکر می کردم نیفتاده است. به همین دلیل است که کم تر به کتاب های گذشته رجوع می کنم زیرا آن ها سایه ای از خواسته های من هستند به قول حافظ «آسمان ناپیدا کرانه است» یعنی به گونه ای دست نیافتنی است اما به گمانم لذتش در همین است. اما اگر به گذشته ام از زاویه ی اندیشه گی نگاه کنم، گذشته ی خودم را قبول ندارم زیرا با ناپخته گی هولناکی همراه بوده. الان نیز شاید آن ناپخته گی همراه من باشد اما خام طبعی و خام خیالی ام کم تر شده است. قبلا تصور می کردم ما انسان ها تافته ی جدا بافته ای هستیم و من هم یکی از آن ها هستم که بر ما ستم شده. آن تفکر و نگاه آن نوع شعرها را به وجود می آورد یعنی شعرهای طلب کارانه از هستی و انسان ها، از مبارزه و آزادی؛ بعدها دیدم طلبی وجود ندارد و من خودم برای خودم حساب باز کرده ام. این تفکر از «53 ترانه عاشقانه» به بعد پر رنگ تر شده است. 53 ترانه حد فاصل من با گذشته است.
پیش از آغاز دهه ی 80 و «53ترانه عاشقانه»، بیشتر شما را به عنوان محقق می شناختند تا شاعر . این مسئله چه حسی در شما ایجاد می کرد؟ چه کردید تا از زیر سایه ی محقق بودن خارج شوید و بیشتر به شعر برسید؟
همه ی کتاب هایم پاسخی به پرسش های من است، پاسخی است به نادانسته گی های خودم. سوالی به ذهنم می رسد و جستجوی پاسخ آن تبدیل می شود به یک کتاب تحقیقی یا داستان کوتاه یا رمان. مسئله ی اصلی من همیشه شعر بوده است و فعالیت های دیگرم در حاشیه ی شعر قرار داشته اند اما بار سنگین تاریخ تحلیلی شعر نو باعث شد 10 سال عمرم صرف کار تحقیقی شود. اما اتفاقی افتاد که مرا بیدار کرد. دوستی به ظاهر طنزگو اما هزّال، نکته سنج اما نکته ناشناس، روزی به شوخی یا به کنایه به من گفت: «دوست دارم روزی بگویند شمس لنگرودی محقق!». منظورش این بود دیگر به من «شمس لنگرودی شاعر» نگویند. این اتفاق روزی بود که «تاریخ تحلیلی شعر نو» منتشر شده بود. حرف آن دوست (که شاید از سر ناجنسی زده شده بود) مانند آب سردی بر رویم بود و از خواب بیدارم کرد. از خودم پرسیدم که قرار بود محقق شوم؟ بیدار شدن من به این معنا بود که از تحقیقِ جدی روی گردان شدم، این حرف به معنای آن نیست که تحقیق بد باشد بلکه تحقیق مسئله ی من نبود. جدا شدن من از تحقیق باعث شد که مجددا به شعر روی بیاورم. من در سال های دهه ی70 به خاطر مشغله ی تاریخ تحلیلی شعر نو و به سبب مشکلات فراوانی که داشتم و معمولا چون دور از ایران زندگی می کردم و نیز به خاطر بازبینی گذشته ی خودم، دچار انواع تاملات بودم. سوال من این بود که من از دنیا چه می خواهم؟ دنیا از من چه می خواهد؟. سال های 70 برای من بیشتر در تامل گذشت. «نت هایی برای بلبل چوبی» شعر تاملات من است، تاملات در تنهایی به ویژه در آمریکا. روزگاری شده بود که من از شعر روی گردان بودم اما آن اتفاقات که قبلا گفتم و نیز آب سردی که بر رویم ریخته شد، باعث شد مجددا با چنگ و دندان به سمت شعر بروم و من و شعر مجددا یگانه شدیم. آن کنایه هنوز در گوش من زنگ می زند که قرار نیست من محقق باشم و حتا رمان نویس باشم.
برویم سراغ 53 ترانه عاشقانه؛ که بسیاری آن را بهترین مجموعه شعر شما می دانند. داستان شکل گیری این کتاب چگونه بود؟
طبیعتا تمام داستان را نمی توان گفت. اما بخش قابل گفتن آن این است که وقتی درکم از زندگی تغییر کرد، رویکردم نسبت به مسائل نیز تغییر کرد. وقتی صبح بیدار می شوید به 2 صورت می توانید با مسائل برخورد کنید. یکی این که مسائل و در کل، دنیا را سیاه ببینید مثلا بگویید چه قدر هوا کثیف است، چرا وضعیت اقتصادی این گونه است و. دیگر این که با وجود تمام مشکلات صدای گنجشک را بشنوید، ببینید که روزی آفتابی ست و صدای بازی بچه ها از دور شنیده می شود. هردوی این نگاه ها واقعیت است و وجود دارد. بستگی دارد رویکرد شما به زندگی چگونه باشد، یعنی یا شما همه چیز را تلخ و سیاه ببینید یا همه چیز را روشن و امیدوار کننده و یا تلفیقی از این دو؛ این نوع دیدنِ زندگی، 2 آدم متفاوت در زندگی شما به وجود می آورد. یکی آدمی تلخ، سیاه، گریان و مصیبت زده در هنر مثل صادق هدایت و یکی مثل سهراب سپهری که فقط شادی ها و امید ها و دست آوردهای مثبت را می بیند. اما من کسی هستم که می داند در مصائب زندگی می کند اما شادی ها هم کم نیستند. وقتی به شما گفتم درکم نسبت به زندگی تغییر کرد در واقع رویکردم نسبت به زندگی تغییر کرد و در نتیجه رویکردم نسبت به شعر تغییر کرد و جذابیت ها و زیبایی ها نظرم را جلب کرد.
در «قصیده لبخند چاک چاک»، انسانی از درون زندان دنیا را نگاه می کند. در آن کتاب می گویم اتاقی که در آن هستم 24 متری است این کنایه از 24ساعت شبانه روز است. یعنی می خواهم بگویم ما در زندان 24ساعته اسیریم. شعر بر اساس این شکل می گیرد که طبعا نتایج خود، زیبایی شناسی خود و مخاطب خود را دارد. اما وقتی شما با نگاه عاشقانه (حتا به سیاهی ها) نگاه می کنید قضیه تغییر می کند. در آن سال هایی که در واقع درک و دیدم در حال تغییر بود بالطبع زندگی ام هم تغییر کرد. تصور می کنم دلیل تغییر این بود که من سراغ چیزهایی رفتم که زندگی ام را تغییر دهد. این مجموعه عوامل و عوامل دیگری که جامعه ی شرقی ما پذیرش شنیدن آن را ندارد و گفتنش نیز ضرورتی ندارد، باعث شد 53 ترانه عاشقانه به وجود آید. 53 ترانه 53 شعر است که در 53 سالگی گفته ام. البته تعداد شعرها بیشتر بود که از میان آن ها 53 شعر را انتخاب کردم که درک دیگری از زندگی دارند.
«عشق» نوعی روش زندگی کردن است. نگاه عاشقانه درک دیگری از زندگی است. شعر حافظ نوعی نگاه عاشقانه به زندگی دارد. حافظ در شعرهایش هیچ گاه نمی گوید همه چیز خوب است بلکه می گوید چیزهای بد نیز خوب خواهند شد. «یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور» . این نوع نگاه به زندگی بود که در آن سال ها در من ایجاد شد که خود من در شکل گیری اش نقش داشتم.
روند زندگی شما را به این سمت هدایت کرد یا بالا رفتن سن تان؟
قاعدتا باید برعکس باشد. به نظر می رسد من یک مخروط برعکس هستم. یعنی سن که بالا می رود انسان کم کم متوجه می شود آن چیزی که باید نبوده است براساس همین دچار سرخوردگی و یاس می شود اما به قول همینگوی هر هنرمند و هر آدمی باید یک «ابتذال یاب» در درونش وجود داشته باشد که به موقع به صدا در آید. من در 50 سالگی متوجه شدم تمام چیزهایی که فکر می کردم اشتباه بوده اما غصه ی گذشته را نخوردم و مسیر جدیدی را انتخاب کردم. بنابراین اگر قرار بود سن من به طور طبیعی تاثیر بگذارد باید برعکس تاثیر می گذاشت ، من بودم که این مسیر را انتخاب کردم یعنی به این نتیجه رسیدم.
پس از 53 ترانه چند مجموعه شعر دیگر منتشر کردید که «باغبان جهنم» و «ملاح خیابان ها» در امتداد 53 ترانه بودند. در مورد این دو مجموعه بیشتر توضیح بدهید؟
من نمی توانم توضیح بدهم. آمریکایی ها و اروپایی ها برای چند سال بعد هم برنامه ریزی دارند مثلا اگر قرار است تابستان 2 سال بعد به اسپانیا بروند اگر زنده باشند حتما این کار را می کنند اما زندگی ما حتا اگر برنامه هم داشته باشید به هزار ویک دلیل پیدا و ناپیدا نمی توانید برنامه ریزی داشته باشید چون زندگی ما غیر قابل پیش بینی است. وقتی رویکرد من تغییر می کند نمی توانم بر اساس آن زندگی کنم. مهم این است که با تمام فشارهایی که بر من وارد می شود اساس فکر من تغییر چندانی نمی کند اما مسائل من تغییر می کند یعنی اگر قبلا حادثه ای اتفاق می افتاد، من با تلخ بینی و نگاهی نومیدانه با آن برخورد می کردم اما امروز دیگر آن گونه نیستم. اتفاق های غیر قابل پیش بینی همیشه می افتد مثل سر بریدن های طالبان که شما نمی توانید به آن بی توجه باشید. نمی توانید نسبت به بیکاری عظیمی که جوانان در آن دست و پا می زنند بی توجه باشید. مصائب روزمره را که نمی توان نادیده گرفت؛ در نتیجه زمانی که این فشارها افزایش می یابد شعرها نیز تغییر می کند. من فکر می کنم نام کتاب «ملاح خیابان ها» گویای همین مسئله است ،«باغبان جهنم» نیز همین طور؛ در جهنم که نمی شود باغبانی کرد یعنی این طنز به خود من هم بر می گردد، من در جایی باغبانی می کنم که اصلا باغی وجود ندارد یا ملاح خیابان ها که در واقع از فعل ترکیبی «کشتی بر خشکی راندن» گرفته شده است که کنایه از کار بی حاصل کردن است و من از این ترکیب یک تصویر سورئال استخراج کرده ام، اما مسئله این است که اگر این دو نام را با قصیده لبخند چاک چاک مقایسه کنیم می بینیم که نوعی طنز در این دو وجود دارد و یک امید که تو ملاح یا باغبانی هستی که برای زندگی تلاش می کنی. می خواهم بگویم که مصائب و مشکلات تقریبا همان است بلکه بیشتر هم شده است اما پس از 53 ترانه آثارم نتیجه ی تغییر درک نسبت به زندگی، طنزی است که روز به روز بیشتر شده است، تصاویر سورئالی است که به نوعی غلو کردن در مسخ شده گی زندگی ست، غلوی که با نوعی شادی و ستایش همراه است. نگاه عاشقانه ای که در من به وجود آمده بود خود را به شکل طنز نشان داد. این حرف ها به معنای توضیح نیست بلکه گزارشی از این سال هاست.
اتفاقات سال 88 چهره ی دیگری از شما نشان داد. واکنش شما به آن اتفاقات منجر به انتشار مجموعه شعر 22مرثیه در تیرماه شد. در آن روزها چه اتفاقی برای شما افتاد که باعث شد نسبت به اتفاقات پیرامونتان واکنش علنی نشان دهید؟
من سال ها پیش اندیشه و عمل ی داشتم اما بعد ها به دلایلی کم کم از آن فضا دور شدم. یکی از دلایل این بود که فکر می کردم کار ی را باید به اهلش واگذار کرد. کسی که رنج و درد ی دارد الزاما ت مدار نیست و الزاما تحلیل گر خوبی نیست و بهتر است من به هنر بپردازم که مسئله ی من است. یعنی بعد از این که از فعالیت ی جدا شدم این گونه فکر می کردم و هنوز هم این گونه فکر می کنم. اما گاهی اتفاقاتی می افند که بیش از آن که ناشی از یک تفکر ی و برای راهیابی به یک هدف ی باشد یک عکس العمل ی است. من در زمان شاه شعر می گفتم، بر اساس تفکری که خواستار سرنگونی شاه بود و تصور می کردم اگر این تفکر مدیریت ایران را بر عهده بگیرد راه سعادت هموار می شود یعنی شعر ی من مبتنی بر یک فلسفه ی ی، یک درک ی و برای رسیدن به قدرت ی بود. اما شعرهای ی من در سال گذشته ناشی از عکس العمل ی بود در واقع اعتراض ی و یک انگیزش انسانی بود. اما برای من جای سوال دارد که چرا بعضی ها واکنشی نسبت به آن اتفاقات نشان ندادند. دوست عزیز من آقای رضی هیرمندی تعبیری در مورد سهراب سپهری دارد، ایشان می گفت سهراب «شاعر گلخانه ای» است. گلخانه ای به این معنا که سهراب به طور مصنوعی خودش را در فضایی نگه می داشت که فقط در آن فضا می توانست رشد کند. این تعبیر بسیار زیباست، با این که من سپهری را یکی از بزرگترین شاعران تاریخ ایران می دانم اما این تعبیر کاملا درست است. اما ما که شاعران گلخانه ای نیستیم ما در لجن زندگی می کنیم. چطور ممکن است اتفاقی برای ما بیفتد و عکس العملی نشان ندهیم. تعجب من در این است، این عمل که بعضی ها آن را انجام ندادند بیشتر از آن که عکس العملی ی باشد عکس العملی انسانی بوده است.
در سال 89، سه مجموعه از شما به چاپ رسید. مجموعه هایی که با استقبال مواجه شدند و بسیاری اعتقاد داشتند که این مجموعه ها دوره ی جدیدی در شعر شما هستند. چه اتفاقی افتاد که شما به شعرهای کوتاه و ساده نویسی روی آوردید؟
مدتی پیش به خودی خود به این نتیجه رسیدم که باید بازتعریفی در شعر خودم داشته باشم. قبلا در شعرم از آزادی صحبت می کردم، از خودم پرسیدم آزادی یعنی چه؟ سعادت یعنی چه؟ دیدم که تصور من از دنیا آن چیزی بوده که برایم معنی شده بود . من باید معنی خودم را پیدا می کردم. این شعرهای کوتاه در واقع تعریف های جدید من از زندگی است. آقای احمد پوری در جایی گفته بود که در «لب خوانی های قزل آلای من» هر کدام از این شعرها مانند حباب هایی است که از دهان ماهیِ بی صدا در می آیند، یعنی هرکدام مانند حبابی ست که ما از طریق آن می فهمیم که این ماهی هنوز نفس می کشد و حیات دارد.
لب خوانی های قزل آلای من باز تعریف و درک جدیدی بود که من از زندگی داشتم اما بعدها دوباره این دید کمی تغییر کرد مثلا «می میرم به جرم آن که هنوز زنده بودم» مقداری عمیق تر شده بود. آقای دکتر صنعتی در مطلبی نوشته بود شعرهای این کتاب جزو معدود شعرهایی بوده که مرگ را به تمسخر گرفته است. من در موقع نوشتن این شعرها اصلا به این مسئله فکر نمی کردم اما در روح من این حس وجود داشت، این که همه چیز شوخی ست و زندگی شوخی شوخی! در حال گذر است و آن شعر اریش فرید در ذهنم می آمد:«بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند/قورباغه ها جدی جدی می میرند». خلاصه ی مطلب این است که شعرهای کوتاه من با آگاهی پیشینی همراه نبوده است. تصورم این است که بازبینی و نگاه جدیدی به زندگی بود که هنوز هم ادامه دارد.
کتاب گفتگویی از شما منتشر شده است که در آن به نحوی زندگینامه ی خود را بیان می کنید. به اعتقاد من و شاید بسیاری دیگر مهم ترین ویژگی این زندگینامه صداقت آن است. زیرا شما تا جایی که ممکن است با صراحت اتفاقات زندگی خود را بیان می کنید و از این که مخاطب از این اتفاقات مطلع شود ابایی ندارید. چه چیزی شما را به جایی رسانده که برخلاف روحیه ای که در کشور ما وجود دارد واقعیات را بیان کنید و به عنوان شخصیتی شناخته شده برای حفظ جایگاهتان پشت چیزی پنهان نشوید؟
شخصا تصور می کنم دلیل آن یکی ژنتیک و دیگری تربیت خانوادگی من است. اما چه چیزی باعث شکل گیری این روحیه شد، بحث دیگری است. من در سال 1356 به تهران آمدم. تصور منِ 25 ساله این بود که روشنفکرانی که قرار است وارد جمعشان شوم آدم های صمیمی و پردانشی هستند که تنگ نظری ندارند و ریاکار نیستند و درکشان از زندگی نسبت به دیگران بیشتر است. به طور اتفاقی توسط دوستی به یکی از جلسات ادبی وارد شدم در جلسه ی دوم یا سوم بود که به حقارت عمیقشان پی بردم (قصدم توهین به روشنفکران نیست و منظورم همه ی روشنفکران نیست چون روشنفکر مرغ عروسی و عزای کشور ماست) . در آن روزها متوجه شدم در جامعه ی اهل تقیه ی ریاکارِ تنبلِ سرخورده ی ما اصل بر این است. شاملو می گوید اگر می خواهی کار کنی باید در تونل ناممکن ها پیش بروی. در آن روزها نقدهایی می دیدم که عموما هیچ گونه صمیمیتی نداشتند. بعد به زندگی کسانی که کار کرده بودند دقت کردم دیدم که در این مملکت نمی توانی از 3 گروه خارج باشی. یا باید از وضعیت موجود رنج ببری که مانند صادق هدایت نهایتش انزوا و خودکشی است، یا باید کاملا خودت را کنار بکشی و گلخانه ای زندگی کنی مانند سپهری و یا مانند شاملو یک گوشت در باشد و گوش دیگر دروازه . این بستگی به روحیه ی فرد دارد. من دیدم که روحیه ام شبیه هیچ کدام نیست. بنابراین به مرور به این نتیجه رسیدم که باید خودم باشم.
روزی که یکی از بزرگان ادب! آسیب بزرگی به من زد به طور اتفاقی دوباره به این شعر نیما برخوردم: «من به راه خود باید بروم/کس نخواهد داشت تیمار مرا/آن که می دارد تیمار مرا/کار من است». این شعر را قاب کردم و به دیوار اتاقم چسباندم تا فراموش نکنم که باید فقط به خودم و کسانی که حسن نیتشان برایم محرز شده متکی باشم. بنابراین به این نتیجه رسیدم من به هیچ کس بدهکار نیستم مگر کف پای خودم، قرار نیست به هیچ کس حساب پس بدهم غیر از خودم و باید تمام حرف هایم را بزنم برای این که که سال ها پیش متوجه شدم مخاطبان من توده های مردم هستند نه منتقدی که از روی هزار حساب گری قرار است حرفی بزند. از آن روز اساس کار را بر این قرار دادم که خودم باشم. خود من دوست دارم همه چیز را بگویم اما به قول مولوی «من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/من ناتوان از گفتن و خلق از شنیدنش».
در چند سال اخیر شعرتان به زبان های مختلف ترجمه شده است و سفرهای خارجی فراوانی داشته اید به خصوص اخیرا که در جشنواره ی جهانی شعر سِت در فرانسه شرکت کردید. ارتباط شعر شما با شعر جهانی ومخاطبان غیر ایرانی چه تاثیری در روحیه و شعر شما داشته است؟
در دنیا با خیلی ها ملاقات داشته ام. از شخصیت های ی مانند مک داف، پل سوییزی که بزرگان سوسیالیسم آمریکا هستند تا سوزان سانتاک، آرتور میلر، شیموس هینی و آدونیس. اما آن چه بیشتر از همه بر من تاثیر گذاشت، سفرها و دیدن آدم های مختلف نبود چون جذابیت این سفرها و تغییر روحیه اش بیشتر برای من مهم است، مثلا دیدن پل سوییزی در 90 سالگی با پیراهن قرمز و شادابی خاصش بیشتر برای من جذاب بود تا حرف هایش. آن چه بیشتر بر من تاثیر داشته ، آموزش در خلوت خودم بوده است یعنی من ادبیات جهان را تا جایی که ممکن بوده در خلوت خودم تجزیه و تحلیل کرده ام. نیما می گوید: شعر از جمع گرفته می شود و در خلوت ساخته می شود. خلوت های من برایم آموزنده تر بوده. من اکثر شاعران عرب را کمابیش می شناسم به نظر من یکی از برجسته ترین شاعران عرب «معین بسیسو» است که در ایران زیاد شناخته شده نیست. من از سال های 61-62 او را می شناسم و تقریبا بیشتر کتاب هایش را خوانده ام. او شاعر حیرت انگیزی است و من این را در خلوتم متوجه شده ام اما در تمام این جلسات با شاعران عربی که برخورد داشته ام هیچ وقت ندیده ام یکی از این شاعران معین بسیسو را شاعر برجسته ای بداند و همه ی آن ها محمود درویش را شاعری برجسته می دانند. اخیرا در سفرم به فرانسه به شاعری فلسطینی برخورد کردم که موقر و با سواد بود و شعرهایی که از او شنیدم آوانگارد بود، نظر او را در مورد معین بسیسو پرسیدم در کمال تعجب دیدم که او نیز همان نظر را دارد.
اما ترجمه شعر؛ به نظر من این ترجمه ی شعرها ارزش چندانی ندارد و چیزی به آدم اضافه نمی کند. ترجمه ای ارزش دارد که شما را به مخاطبان در سطح جهان نزدیک کند. یعنی ترجمه ای از شما ارائه شود که مثلا برای مخاطب انگلیسی زبان جذاب باشد این مسئله به کیفیت شعر شما و ترجمه ی آن بر می گردد.
فکر می کنید که ترجمه ی شعرها، شما را به این که تبدیل به شاعری جهانی شوید نزدیک می کند؟
نه مستقیم در مورد من، بلکه اگر خود شعر جهانی باشد و کیفیت ترجمه ها در حدی باشد که مخاطب را راضی کند این اتفاق ممکن است برای هر شاعری بیفتد.
بحثی در مورد شعرهای اخیر شما مطرح است که شعرهای شما تنها مخاطب ایرانی را در نظر نمی گیرد و در واقع تلاش می کند به سمت جهانی شدن حرکت کند.
شاید شنیدن این حرف برای عده ای جذاب نباشد اما مدت هاست مسئله ی من نه جهان است نه ایران. من مشغله های ذهنی دارم که باعث می شود این نوع شعرها به وجود بیاید. در جشنواره ی شعر فرانسه ده ها کشور شرکت کرده بودند اما در شب آخر تنها 4 کشور برای شعرخوانی در جمع چند هزار نفری که آن جا حضور داشتند انتخاب شدند. یکی از آن ها من بودم. برایم جالب بود که می دیدم حرف من مورد توجه مردم قرار گرفته است. فکر می کنم مشغله ها و پرسش های مشترک در این مسئله نقش داشته است.
آیا فکر می کنید شعر شما به جایی خواهد رسید که بتوانید نوبل ادبیات را به دست بیاورید؟
سوالاتی نپرسید که عده ای ناراحت شوند!
دروغ است اگر بگویم به نوبل فکر نمی کنم اما احمقانه است که به نیت نوبل شعر بگویم. مدتی است مشغله ی من این است که حافظ چه کرده که ما این همه از شعرش لذت می بریم و تا امروز کسی نتوانسته مانند او شعر بگوید؟. به این فکر می کنم که آیا ما می توانیم در شعر معاصر زبانی را پیدا کنیم که بتوانیم کیفیت حافظانه را داشته باشیم؟. مشغله ی امروز من این است. در جستجوی پیدا کردن پاسخ برای پرسش هایم به دنبال لذتی هستم که همراه با این لذت به پاسخ برسم. طبیعی است که اگر شعری بگویم که برای تمام جهان جذابیت داشته باشد بدم نمی آید نوبل را ببرم. انسان باید ناقص العقل باشد که علاقه نداشته باشد برنده ی جایزه ی نوبل شود. بعضی ها عارف مسلکند و به مظاهر دنیا توجه ندارند. من مانند این بزرگان نیستم، هر انسان سالمی علاقه مند است که آرامش و موفقیت داشته باشد. من هم احتمالا این گونه ام!
در روزهای پایانی دهه ی 80 قرار داریم. ده سال گذشته برای شما چگونه گذشت و آینده ی شعر را چگونه می بینید؟
به قول قدما از نعمات شبکه های اینترنتی همگانی کردن همه چیز از جمله شعر بوده است. یعنی این امکان باعث شد هر کسی هر گونه تفکری که دارد را ارائه دهد و نمی تواند بهانه بیاورد که سانسور وجود دارد یا ادعا کند برای یک عده مخاطب خاص می نویسد. این امکان به وجود آمده که همه آثار خود را ارائه کنند و خوانندگان جدی شعر اثر مورد علاقه ی خود را انتخاب کند. در عمل دیده ام مردم در مجموع عاقلند و دوست دارند از زیبایی ها لذت ببرند و معمولا از چیزی لذت می برند که با آن حس همذات پنداری داشته باشند. به همین دلیل شعر به خودی خود به سمتی خواهد رفت که تصحیح خواهد شد یعنی از افراط و تفریط پرهیز خواهد شد و شعر آینده ی خوبی خواهد داشت. تا آن جا که من اطلاع دارم شعری که با مردم ارتباط بیشتری برقرار کند و به شعریت بیشتر توجه داشته باشد، مردم به آن گرایش بیشتری نشان خواهند داد. فکر می کنم شعر پس از تلاطم و طوفانی پشت سر گذاشته است دوباره راه خود را پیدا خواهد کرد. من به آینده ی شعر ایران امیدوارم.
وقتی از گذشته صحبت می کردید در جایی گفتید:«زندگی در مصائب». در این لحظه تعریف و نگاه شما به زندگی چگونه است؟
زندگی یک اتفاق بسیار جذاب ،جالب و غیرمنتظره در میان دو تاریکی است که ما عموما دست به دست هم می دهیم تا خرابش کنیم. باید بکوشیم که تن به این خرابی ندهیم.
ذره بین زندگی ,داشته ,وجود ,تغییر ,یعنی ,ی ,وجود دارد ,نتیجه رسیدم ,نگاه عاشقانه ,رویکردم نسبت ,تاریخ تحلیلی منبع
درباره این سایت